با توام ای سهراب ...
با توام ای سهراب ...
یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید
کرد.. .......
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد..
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد .
يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم...
حق به شب بو بدهيم...
و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!
و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش
نگردد فردا...!
زندگي شيرين است!
زندگي بايد کرد...
و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!
و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي
هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست .
هیچ کس از پشت پنجره سکوت ،
چشم های اشکبارم را ندید و بر دل
تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت
غریب تنهایی جز سکوت هیچ نبود و
من بودم و دل بودو خدای دل.
از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این
قدر با حادثه ها بیگانه است ؟
چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها
نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا
چشم ها این قدر دروغگو شده اند ؟
چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند؟
چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در
دل زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها
شکست ؟ چرا نگاه پنجره تا به ابد به
کوچه بن بست دوخته شد ؟ چرا تپش
احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق
هر زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم
صدایم را نشنید و چرا رهایم نساخت
از بیزاری ثانیه ها.
و من مسافری غریب در شهری غریب
باز هم این گونه زمزمه می کنم :
دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای
اگر رها کرد ، دنیا اگر بیداد کرد ،
اگر حادثه ها یکی شد ، اگر نبض
زمین دروغ شد ، و اگر هنوز
چشم ها منتظرند...
پس چرا خدایم صدایم نشنید؟





