تبليغاتX
عکس وشعرهای عاشقانه

عکس وشعرهای عاشقانه

عکس وشعرهای عاشقانه

با توام ای سهراب ...

با توام ای سهراب ...


یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است زندگی باید

 کرد.. .......


 
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد..

 

 دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد .

 


يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم...

 

 حق به شب بو بدهيم...

 

 و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!

 

 و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش

 

 نگردد فردا...!

 

 زندگي شيرين است!

 

 زندگي بايد کرد...

 

 و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!

 

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي



هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست .

 

 هیچ کس از پشت پنجره سکوت ،

 

چشم های اشکبارم را ندید و بر دل

 

تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت

 

 غریب تنهایی جز سکوت هیچ نبود و

 

 من بودم و دل بودو خدای دل.


از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این

 

 قدر با حادثه ها بیگانه است ؟

 

چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها

 

 نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا

 

 چشم ها این قدر دروغگو شده اند ؟

 

 چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند؟

 

 چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در

 

 دل زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها

 

 شکست ؟ چرا نگاه پنجره تا به ابد به

 

 کوچه بن بست دوخته شد ؟ چرا تپش

 

احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق

 

 هر زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم

 

صدایم را نشنید و چرا رهایم نساخت

 

از بیزاری ثانیه ها.


 

و من مسافری غریب در شهری غریب

 

 باز هم این گونه زمزمه می کنم :


دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای

 

 اگر رها کرد ، دنیا اگر بیداد کرد ،

 

اگر حادثه ها یکی شد ، اگر نبض

 

زمین دروغ شد ، و اگر هنوز

 

چشم ها منتظرند...

 

 پس چرا خدایم صدایم نشنید؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 18:11  توسط .::پرینازوسیما  | 

شکايت نمی کنم٬اما


ايا واقعا نشد که در گذر همين هميشه ی

 

 بی شکيب٬

دمی دلواپس تنهايی دستان من شوی؟


نه به اندازه همصدايی نفسهايمان!


به اندازه زنگی....


واقعا نشد؟


واقعا انعکاس سکوت٬

تنها حاصل

 
فرياد ان همه ترانه روبروی

 

 ديوار تو بود؟


نگو که نامه های نمناک من

 

 به دستت نرسيد!

نگو که باغچه ی شما٬

از اوار ان همه باران


قطعه ای هم نصيب نبرد!


نگو که ناغافل از فضای فکرهايت

 

 فرار کردم!


من که هنوز همين جا ايستاده ام!


کنار همين شمشادها٬شعرها٬شکوه ها

 

هنوز هم فاصله ی ما

 
همان هفت شماره پيشين است!


ديگر نگو که در گذر گريه ها گمش کردی!


نگو که نشانيم را از ياد برده ای....


ايا خلاصه تمام اين فراموشی ها ی ناگفته٬

حرفی شبيه دوستت نمی دارم..

 

تودر همان گفتگوی دور از گلايه

 

 و گريه نيست؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 18:4  توسط .::پرینازوسیما  | 

14ccpja.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 15:57  توسط .::پرینازوسیما  | 

اگه چشمم تو رو خواست قول میدم چشممو ببندم،

 

 اگه زبونم تو رو خواست قول میدم گازش

 

 بگیرم،اما اگه دلم تو رو خواست چه

 

 کار کنم.؟؟


245czme.jpg

چشم هایت به من آموخت که با آخرین

 

نگاه اولین رنج آغاز میشود


نمی دونم گنجشک ها که شبیه هم هستند

 

چه جوری همدیگه رو می شناسن و نمی دونم

 

 چند نفر شبیه من هستند که تو دیگه منو

 

 نمی شناسی


245d6om.jpg

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام


خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید


اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس


نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها


بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا


خداحافظ خداحافظ


همین حالا


خداحافظ


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:54  توسط .::پرینازوسیما  | 

من میگم بهم نگاه کن

تو میگی که جون فدا کن

من میگم چشمات قشنگه

 تو میگی دنیا دو رنگ

من میگم دلم اسیره

تو میگی که خیلی دیره

من میگم چشماتو واکن

تو میگی منو رها کن

من میگم دلم رو بردی

تو میگی به من سبردی

من میگم دلم شکسته است

تو میگی خوب میشه خسته است

من میگم بمون همیشه

تو میگی ببین نمیشه

من میگم تنهام میذاری

تو میگی طاقت نداری

من میگم تنهایی سخته

تومیگی این دست بخته

من میگم خدا به همرات

تو میگی چه تلخه حرفات

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 14:44  توسط .::پرینازوسیما  | 

w3.jpg

نفهميدم كه چشمه تو به من خيات ميكنه

 

دلت پيشه غريبه اي ازم شكايت ميكنه


يه روز دل و دادم بهت امروز ميخوام پس بگيرم

 

ديگه نميخوام دروغي براي چشمات بميرم

 

تو اوني نيستي كه دلم يه عمري آرزوشو داشت

 

اون كه به پاش اين دلم من بود و نبودش و گذاشت

 

من ميرم بسه ديگه طاقت موندن ندارم

 

بين اين همه گناه حس واسه نوشتن ندارم

 

بزرگترين گناه من باور عشقت بود و بس

 

اين آخرين نوشتم همراه آخرين نفس

 


خيانت تو دلم و شكست ديگه حسي واسه موندن ندارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:30  توسط .::پرینازوسیما  | 

44qxuo7.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:11  توسط .::پرینازوسیما  |